اي يأس منِ خسته به دنبال اميدت!
بايد چه كند آنكه نه ديد و نه شنيدت؟
روياي من آميخت ز هر باغ و بهاري
اما گل نرگس تو كجايي كه نديدت؟
ابر آمد و پيچيد و گره خورد و فرو ماند
كي مي رسد اين تشنه به باران شديدت؟
تا كي بنشينيم به اميدت كه بيايي؟
تا كي بنشينم كه بيايي به اميدت؟
شب در شده و ماه بر آن روزنه ي قفل
پيداست فقط تكه اي از صبح سپيدت
پيداست كه مي رقصد و نزديك مي آيد
از روزن در روشني شاه كليدت
دل براي ديدنت هلاك شد، نيامدي
هر چه سينه بود چاك چاك شد، نيامدي
چشمهاي ِخيسِ آرزو نشست در كفن
دست هاي ندبه زير خاك شد، نيامدي
اجتماع ابرهاي آه، بسته راه را
اشك و شعله وجه اشتراك شد، نيامدي
جاده ها به جمكران رسيد و كوچه ي اميد
روي خانه چارده پلاك شد، نيامدي
صفر و بينهايت آنقَدَر به جاي هم نشست
كه مساوي از حساب پاك شد، نيامدي!
روزها به شوق ديدن تو جمعه شد ولي
جمعه هم رسيد و دردناك شد، نيامدي
آمدي و قافيه ز روي شرم آب شد
آمدي! رديف اشتباه شد نيامدي!
شنبه، يكشنبه تا پنجشنبه، هيچ كس منتظر نيست آقا!
جمعه، آن هم به جز چند تكه، بغض ها منفجر نيست آقا!
ندبه هامان براي شما نيست، ندبه ها مال اين مشكلات است
خاطرت جمع باشد كه اينجا، يك نفر منتظر نيست آقا!
ابر اين زندگيِ كذايي، آفتاب تو را كرده پنهان
مشكل ماست آقا ببخشيد، غيبتت مستتر نيست آقا!
كوچه: بن بست و دودي: خيابان، روي بالاترين برج رفتم
ماه پيدا نشد، شهر خالي ست، عطر تو منتشر نيست آقا!
گريه ي فقر را ديد حاجي، خواند، تنها دعاي فرج را
توي ويلا نشسته است راحت، بر ظهورت مصّر نيست آقا!
ابن ملجم زياد است اينجا، كاري از دست ما بر نيامد
خود بيا ذوالفقاري بچرخان، جز شما مقتدر نيست آقا!
v باطنها خبيث و ظاهرها نيكو شود
v هيكل ، هيكل آدميزاد اما دلها دلهاي شياطين
v روها و چهره ها نيكو و دلها بدخو باشد
v دلهاي ايشان از مردار گنديده تر و از صبر زرد تلختر باشند
v در وقت سخن گفتن كلامشان از عسل شيرين تر ولي دلهايشان از حنظل تلختر باشد
v سخن و عملشان با هم منافات داشته باشد
v گرگهاي به لباس ميش باشند
v در ظاهر يك چيز مي گويند و پشت سر چيز ديگردر مجالس و محافل مؤمنين طوري سخن مي گويند و در مجالس فاسقين جور ديگر
تو مي آيي اين را نسيم سر گلدسته سرو فرياد زده است و شكوفه ها باور كرده اند. هر صبح قناري دلتنگيم بر شاخه نياز مي نشيند و براي استقبال از تو سرود آماده مي كند. هر غروب گل هاي نرگس بر رشته هاي چادر مادرت بوسه مي زند تا فرزندش زودتر باز آيد. باور كن تمام باغ تو را مي خواند. ديگر بي تو عطر سيب هم چنگي به دل نمي زند.
تو مي آيي از پشت زمان ها، از لابلاي قرون، از سابقه تاريخ، از كنار بركه آرزوها تنهاي تنها و سوار بر اسبي به رنگ شكوفه ها . مي گويند وقتي كه بيايي، بهار به شوقت مي ماند و نوبت به فصل ديگر نمي رسد. خورشيد از آسمان پايين مي آيد و گل ميخ آستانه خانه ات مي شود. تو مي آيي و به همراهت سبزينه ايمان مي آوري. بر منبر گل هاي اميد مي ايستي و خطبه طراوت مي خواني. آنروز متن سخنان تو را بر برگ هاي گل آفتاب گردان مي نويسند و چلچله ها با الهام از آن نغمه خواني مي كنند. آن طرف تر خارهاي ستم از رعد فريادت آتش مي گيرند.
تو مي آيي آخه تو از نسل آمدني، از نسل بشارت از نسل جاعل الحق و زهق الباطل. هم زمان با آمدنت هزاران پرنده از قفس مي پرند و آسمان در بي شماري پروازها مشبك مي شود و من تا آن روز شعر انتظار را مي سرايم.
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي
سلام بر تو اي آخرين گل باغ محمدي. سلام بر تو به هنگام ركوع و سجودت. اي آسمان سترگ! چه بسيار پيشاني هايي كه براي ظهورت به خاك افتادند. چه بسيار چشم هايي كه جوشش اشك هايشان به عشق روي توست.
««آسمان دلم را گلباران مي كنم، سكوت شب هاي تيره و تارم را ميشكنم. لحظه هايم را قاب مي گيرم و جز «فاطمه» نامي بر زبان نمي آورم. شايد كه بيايي»»
مولاي من! سالهاست، صبح هاي جمعه، ندبه گويان، با اشك و مژه، چشم هايم را آب و جارو مي كنم، تا مگر قدمگاه تو شود و در غروب غم انگيز چشمانم، « سمات » را زمزمه مي كنم و اشك حسرت مي ريزم.
بيا تا در حريمت بياسايم، با گريه هايت همنوا شوم، سر بر شانه هاي بغض گذارم، و مث ابر بهار گريه كنم و دانه هاي مرواريد چشمانت را در صدف دل نگهداري كنم.
اي سوار سبز پوش لحظه هاي من ! مي دانم كه روزي مي آيي و پرستوهاي مهاجر را، بر شاخسار آرامش، مأوا مي دهي.
اي خوب! ديگر نمي توانم اشك هايم را در چاه چشمانم اسير كنم. باران اشكم را بر سجاده ي نيازم جاري مي كنم كه اشك، مهر استجابت دعا است. اي زلال عصمت! آتش معصيت، در وجودم شعله ور است. بر من ببار و تطهيرم كن. بيا! تا ايمانم غرق گرداب گناه نشده بيا!
خدا خواسته است كه عالم طفيل وجود تو باشد و تو بهانه بر جا ماندن و بودن عالم. خدا خواسته است كه آفرينش را به حضور تو وابسته گرداند و تو را نيز در خلقت دستي در كار تكوين دهد. سپس آفرينش را با تو آغاز كرد و عالم را با تو ابتدا نمود. چنان كه ختم خلقت نيز با توست و ميان اين دو نقطه بقاي خلقت نيز بواسطه حضور توست و ميان اين دامن گستده آفرينش من كي ام؟ ذره اي از غبار كه به نسيم خوش عطر وجود تو به هوا خواسته است. دو سه روزي گردشي كند و باز بر خاك نشيند.
خدايا اين گردش دو روزه ام را در فضاي هستي به هواي عشق او و به گرد محور ولايت او قرار ده كه بي ولايت او نه نياز نيمه شبم چاره درد است و نه ذكر هميشه جاري بر زبانم مانع قهر. لطيفا، به جرعه اي از آن جويبار رحمت سيرابم كن. به زلاليش كدورت هاي دنياي غم زده ما را پاك كن. به خوبي هايش باران خوبي بر ما ببار و به رحمتت پرده از آن خورشيد عصمت بر كش.
اين اشك هاي بي حساب قصري از آيينه خواهد شد نمايانگر تو در آسمان. الهي، دلم را از نور عرفان خود ده الهي دلي ده كه عبادت تو گزيند. الهي سينه ام را مشرق انوار خود ساز و دلم را به اسرار محبت اهل بيت بپرداز. از آن باده كه شورانگيز عاشقان است قطره اي به كامم رسان و از آن رحمت كه اميدگاه عاصيان است بر سرم افشان.
کاش ميشد تا خدا پرواز کرد پاي دل از بند دنيا باز کرد کاش ميشد از تعلق شد رها بال زد همچون کبوتر در هوا
![]()
![]()
![]()
تو را غايب ناميده اند، چون ظاهر نيستي
نه اينكه حاضر نيستي
اي جهت ثاني عشر! اي مهر جهان تاب !
از طلعت زيباي تو كي پرده براُفتد
گر ديدن روي تو به مرگ است ميسر
با شوق دهم جان كه به رويت نظر اُفتد
زشت و زيباي من از قلم صنع خواست
گر چه زشتم ، تو به زيبايي خود يادم كن ...
![]()
![]()
![]()
پروانه شمع رخ زیبای توام
دلباخته قامت رعنای توام
آشفته ام از فراقت ای دلبر حسن
برگیر حجاب من که رسوای توام
گر بر سرکوی تو نباشم چه کنم ؟
گر واله روی تو نباشم چه کنم ؟
ای جان جهان به تارموی تو اسیر
گر بسته موی تو نباشم چه کنم ؟
سلام به ماه قبيله سلام عاشقاني كه براي تو دلتنگ اند
الهي سلامتي براي تو باشد و ستايش خداوندي كه ولايت شما را بي هيچ عوضي به ما عطا فرموده است
كه با ولايت شما زمين زير پاهايمان قرص است و اختران به ما نزديكترند كه دوستي شما مثل هواي صبحدم است هوايي كه تركيبي از اكسيژن و انتظار توست
روزي كه مي رفتي بي بدرقه رفتي ولي امروز خيل عاشقان براي آمدنت صف كشيده اند
نام عزيزت هميشه ورد زبان هاست و پايتخت انتظار تو اينجاست
جايي كه ايمان مبدل به زندگي شده است
تو عزيز مايي تويي كه حرف اول نام گرامي ات ميم است
ياد تورا پس انداز كرده ايم كه ولايت شما همه دارايي ماست
تو مي آيي و آمدنت آبادي است
تو مي آيي و رستگاري باب مي شود
انتظار تو از دلها دور نمي شود چنانكه خورشيد آسمان را ترك نمي كند
ياد تو مي رسد و در دلهاي عاشق غوغا به پا مي كند
روزها از پي هم مي گذرد تا به جمعه مي رسند جمعه كه لبريز ياد توست
آنوقت همه اين سرزمين گله گله مجلس خوبان است
v عبادت خداي متعال ترك شود
v عبادت خداي متعال براي مردم سخت و سنگين باشد
v عبادت خداي متعال فقط در ماه مبارك رمضان بوقوع مي پيوندد
v عبادت خداي متعال را از روي رياء و تظاهر بجا مي آورند
v عبادت خداي متعال را به خاطر برتري جستن انجام مي دهند
v عابدان جاهل و قاريان فاسق باشند
v عابدان فراوان و عاملان اندك باشند
v عابدان و قاريان ميل بسوي حكّام و امراء پيدا كنند
v قاريان بسيار و ليكن عمل كم گردد
v صبح با ايمان و شب كافر باشند و بالعكس
v مي ميرند در حاليكه بي ايمان هستند

